محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )
34
فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى )
اهرمن كه سخنچينى و فتنهانگيزى و دروغ گفتن و ميان دو كس جنگ انداختن و عدوات به هم رسانيدن تعلق به او دارد . آسنستان - به كسر نون بر وزن كافرستان نام پدر زن وامق است و او عاقبت بر دست وامق كشته شد . آسوده - بر وزن آلوده به معنى بىزحمت و بىمزاحمت و بىمشقت باشد و به معنى خفته و خوابيده آمده است . آسه - بر وزن كاسه كشت و زراعت باشد و زمينى را نيز گويند كه به جهت زراعت كردن مستعد و مهيا كرده باشند و دوائى هم هست كه آن را اصل السوس خوانند . آسيا - معروف است و آن سنگى باشد مسطح و مدور بر بالاى سنگ ديگر كه آب و باد و حيوان ديگر آن را بگردانند و بعضى گويند آنچه به آب گردد آسيا گويند و آنچه به دست گردانند يا چاروا گرداند آسيا نمىگويند چه اصل اين لغت آس آب بوده به سكون سين و سين را كسره دادند آس آب شده بنا بر آن كه در لغت فارسى حرف آخر مضاف مكسور مىباشد و چون فارسيان الف ممدوده را دو الف اعتبار مىكنند و مقرر است كه هرگاه بر اول كلمهء مصدر به الف ممدوده باشد يكى از اين چهار حرف كه باى زايده و باى امر و ميم نهى و نون نفى باشد در آوردند يك الف را به يا قلب كرده الف ديگر را به حال خود مىگذارند و چون كلمه آس را بر آب افزودند و يك آب را به يا قلب كردند آسياب شد پس آسياى دست و آسياى باد گفتن صحيح نباشد و لهذا آسى كه به خر و گاو گردانند خراس و آنچه به دست گردانند دست آس گويند و چون در فارسى واو به يا و برعكس تبديل مىيابد آسيا و گفتن صحيح باشد و در اين لغت به او و او هر دو به كثرت استعمال افتاده است و به عربى رحى مىگويند . آسيا آژن - با الف ممدوده و فتح زاى فارسى و سكون نون آلتى باشد كه آسيا را بدان تيز كنند و به عربى نقار گويند . آسياب - بر وزن ماهتاب آسيا باشد و آن را آسيا و نيز گويند . آسيازنه - به فتح زاى هوز و نون به معنى آژينه است كه آلت آسيا تيز كردن باشد . آسيب - به كسر ثالث و سكون تحتانى و باى ابجد مطلق آزار باشد و آزارى را نيز گويند كه از پهلو زدن و دوش بر دوش خوردن و كوفتن و كوفته شدن به هم رسد و آن را به عربى صدمه خوانند و به معنى آفت و نكبت هم آمده است . آسيم - بر وزن جاجيم به لغت زند و پازند استاد بزرگمرتبه و عظيم الشان را گويند . آسيمه - به فتح ميم به معنى ديوانهمزاج و شيفته و شوريده و مدهوش و مضطرب و سراسيمه و متحير و سرگشته باشد و به معنى خيره هم آمده است كه از خيرگى باشد . آسيون - بر وزن آبگون به معنى آسيمه است كه سرگشته و حيران و شوريده و مدهوش و خيره باشد . آسيه - بر وزن ناحيه نام زن فرعون است كه موسى عليه السلام را بپرورد . آشام - با شين نقطهدار بر وزن بادام خوردن و آشاميدن كم و اندك را گويند و به عربى قوت لا يموت خوانند و به معنى نوشيدن و آشاميدن آب و شراب و مانند آن باشد و امر به اين معنى هم هست يعنى بياشام و بنوش و آشامنده را نيز گويند كه فاعل آشاميدن باشد و نام ولايتى است ما بين مشرق و شمال بنگاله و در آن ولايت عود به غايت خوب مىشود و آبى را نيز گويند كه در وقت برنج پخته شدن از آن گيرند . آشب - به فتح ثالث و سكون باى ابجد موضعى است از نواحى طالقان و به سكون ثالث هم گفتهاند . آش بچگان - جندبيد استراست گويند خايه سگ آبى است . آش پختن - كنايه از آن است كه كسى را از براى آزار كسى برانگيزانند . آشتىخواره - حلوا و طعامى را گويند كه بعد از آشتى ميان دوستان بپزند و صرف نمايند . آشتينه - بر وزن و معنى آستينه است كه تخممرغ باشد . آش خليل - آش عدس را گويند . آشفته - به ضم ثالث بر وزن آلفته به هم برآمده و